اشعار سجاد حیدری قیری
جسم شهیدی در دل آوار این خانهست
یعنی کماکان گنج، جایش کنج ویرانهست
مرد بزرگی را گرفته توی آغوشش
این خانۀ کوچک که خار چشم بیگانهست
اهل محل در شعلهها دنبال او هستند
این نسخۀ امروز عشق شمع و پروانهست
از پیکرش چیزی نمانده غیر بازویی
دیوار، گرم گریه کردن روی آن شانهست
میسوزد و باری به دوش کس نخواهد شد
قومی که حتی رسم تشییعش کریمانهست
باید بگریی سادگی خانههاشان را
تهمت به این مردان زدن خیلی وقیحانهست
از جان گذر کردند تا موشک شود پرتاب
ما فکر میکردیم کار آرش افسانهست
جمعیتش حالا نود میلیون نفر باشد
آن خانهای که گفته بودم، نامش ایران است
19
0
شش گوشه ی تاریخ، کران تا به کران را
گشتیم و ندیدیم شبیه تو جهان را
شش گوشه ی تو قبله ی ما، خاک طلاخیز
حاشا که زمان کم بکند غیرتمان را
گفتند متاعی هبه کن در خور میهن
گفتم چه متاعی؟ چه متاعی؟ دل و جان را؟
دل داغ جوان دیده و جان محنت دوران
دیر است که از هم نشناسم دل و جان را
گفتند سرت پای وطن لعل گرانی ست
گفتم که بگیر از تنم این بار گران را
جان مایه به جز شعر ندارم ولی آنک
قربان وطن می کنم این دُرِّ روان را
صد جان گرامی به فدایت وطن ایران
باشد که دگر زنده کنی جان جهان را
صد رستم و بابک شود از نعره کفن پوش
آرش اگر از نو بکشد تیر و کمان را
با نام تو شیران به خروشند و غمی نیست
باشد که نبینیم به این پهنه سگان را
حاشا که دگر خاک تو را خوکه بگیرد
دیدیم به هر پوکه چهل خشم جوان را
اما وطن ای پاره ی جان، ای دل تاریخ
هم پس بزن از چهره ی ما ابر خزان را
دور از تو هیولای دروغ و غم و قحطی
روزی برسد پاره کنی برگ گمان را
وقت است که آرامشم و عافیتم را
بگذارم و احیا کنم ایران جوان را
192
0
تا بشکنیم مرز شعار و قصیده را
بستیم بر کمر، قلم آبدیده را
گفتیم یا کریم و سرودیم از بهار
خواندیم نوحه ی گل در خون تپیده را
ما هم پرنده ایم و به کرّات دیده ایم
سرهای بی شمار به ناحق بریده را
ما کهنه ایم و زود فراموش می کنیم
افسانه های تازه به دوران رسیده را
144
0